پيام
+
در بهار 1995 در مدرسه ي راهنمايي سخنراني مي کردم. پس از پايان برنامه، مدير از من خواست به ملاقات يکي از دانش آموزان بروم. او به خاطر بيماري در خانه مانده بود، اما مشتاق بود مرا ببيند و مدير مي دانست که اين ديدار براي آن دانش آموز اهميت بسياري دارد. من هم پذيرفتم.
در راه خانه ي ماتيو، اطلاعاتي درباره ي او به دست آوردم. او ضعف عظلاني شديدي داشت
*/* بقيه در وبلاگ داستانهاي اميد - قاصدك
گروه جرقه ايراني
90/11/20
مهندس آروين
http://stury.parsiblog.com/Posts/65
مهندس آروين
خيلي خيلي ممنونم بعد از 22 ساعت و 18 دقيقه فقط 2 لايك